اهورا خان مااهورا خان ما، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
آریا خان ماآریا خان ما، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
شاهانشاهان، تا این لحظه: 7 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

دردونه های من

پاییز اومد...

پاییز زیبا هم اومد سلام به مامانا،مامانای جدید و مامانای قدیم.سلام به مامانایی که بچه مدرسه ای دارنو از دیروز بچه های گلشونو راهی مدرسه کردن.چه حس قشنگیه انشاا... که منم این روزها رو تجربه میکنم!خدایا کی میشه منم صبح زود بیدار شم و بچه هامو بیدار کنم صبحونشونو بدم خوراکی های خوشمزه بذارم تو کیفاشون و ظهر منتظر اومدنشون بشم؟؟؟وااای فکرش هم شیرینه امسال پاییز یه پاییز دیگس چون پسر گلم تو این فصل اومد تو زندگیمونو پاییزو خیلی قشنگتر کرد برامون.پارسال این موقع ها تو دلم بود و همش منتظر بودم بیاد و روی ماهشو ببینم که خدا لایق دونستمونو نعمتشو گذاشت توی آغوشمون یخورده هم هوا سرد شده خیلی حال میده آخجون بخاری!!! اصلا...
3 مهر 1391

پسرم داره بزرگ میشه

پسرم داره بزگ میشه سلام عزیز دل مامان و بابا،دو ماه دیگه 1 سالت میشه.اصلا باورم نمیشه چقد زود گذشت انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و لحظه شماری میکردم واسه ی بغل کردنت!انگار همن دیروز بود که پرستار با اون لباسای خوشگل و کوچولو آوردتو گفت این پسر شیطون گشنشه؛یادش بخیر 10 ماهه که با همیم و توی این 10 ماه خیلی چیزا از مادر شدن یاد گرفتم((خدایا شکرت)) امروز سر کمد لباسات بودم که یاد روزایی افتادم که با خاله و مامانی و بابا میرفتیم بیرون تا سیسمونی تو رو کامل کنیم.چه روزای شیرینی بود وقتی نگات میکنم خیلی لذت میبرم وقتی میای پیشمو دستتو میکشی رو صورتم و میخندی میخوام از خوشحالی پر در بیارم.وقتی واسمون شیرین زبونی...
31 شهريور 1391

دردونه بلا

خیلی طلا شدی و ااای پسر مامان چندوقته خیلی خیلی خیلی شیرین شدی،آدم دلش میخواد بخورتت یه کارایی میکنی یه اداهایی در میاری که نگو.چندوقته یاد گرفتی میری از دیوار،میز،مبل هرچی میگیری بلند میشی و کلی ذوق میکنی از میز تلوزیون که میگیری و بلند میشه یه حال دیگه ای میکنی هرچی روش باشه رو میریزی پایین بعد با دندونات لبه میزو گاز میزنی و چندتا اثر هنری هم واسمون گذاشتی چند روزه صبح زود ساعت 7 بیدار میشی و خیلی شیطونی میکنی.نمیدونی اون ساعت چقد خواب شیرینه اما با نهایت خوابالویی پا به پات هرجا میری میایم با بابایی شیفتی کار میکنیم.یه روز انقد خسته بودیم اصلا نفهمیدیم کی بیدار شدی و رفته بودی زیر آینه شمعدون بازی میکردی خداروشکر اتفاق...
10 شهريور 1391

نامه دختر همسایه

نامه به اهورا جونم سلام گل نازم دیشب واسه افطار مهمون داشتیم همه کارامو کرده بودمو داشتم به تو شیر میدادم که یهو زنگ درو زدن منم این شکلی شدم دخترای همسایه بودن دوتاشون دوقلو بودن اون یکی هم همسایه دیوار به دیوار اوناس.گفتم اهورا خوابه گفتن باشه از آیفون نگاشون میکردم دیدم میخوان از زیر در چیزی بندازن تو حیاط دوباره زنگو زدن و دلم نیومد ردشون کنم درو باز کردم اومدن چندتا کاغذ دادن! واسه تو نامه نوشته بودن هههههههههههه انقد خندیدم که نگو بعد هم رفتن تو اتاق تو و مشغول بازی شدن تو هم بچه یکیشون بودی هر دفه هم سر این موضوع باهم مشکل دارن آخر سر هم تو بغلشون خوابت برده بودو اونا هم رفتن... متن نامه ...
18 مرداد 1391

کارهای جدید دردونه

کارهای جدید سلام قندعسلم.امروز میخوام از کارای جدیدی که انجام میدی بگم اول اینکه الان شیش تا دندون داری یکیش تو لثه گیر کرده بود تازه مثل اونای دیگه شده چهاردستو پا رفتنت عالی شده یعنی تسلط کامل داری.قربون تسلط داشتنت بشم عاشق اینی که وقتی چهار دستو پا میری من بیفتم دنبالت تو هم با اون پاهای کوچولوت فرار کنی و قه قهه بزنی.بغل بابایی که هستی همش منتظری بیام طرفتونو باهات بازی کنم،بابایی هم آروم فرار میکنه  منم دنبالتون میامو نزدیک که میشم بلند بلند میخندی و با هیجانی که داری میخوای از بابا هم بری بالا تا دست من بهت نرسه.فقط هم وقتی من دنبالت کنم میخندی آخه چندبار امتحان کردیم تو بغل من بودی و از باب...
15 مرداد 1391

تفلد مامان سمیرا

تفلد مامان فندوق مامان پریشب تولدم بود مرداد چقد خوشحال بودم ولی از طرفی هم ناراحت بودم چون فکر میکردم بابایی یادش نیست از روی شیطنت هی میپرسیدم امروز چندمه؟؟؟ باباهم جوابمو میداد  اما بازم بیخیال بود به کل نا امید شده بودم که بابا یادش باشه ! تو آشپزخونه بودم داشتم سوپ شما رو گرم میکردم که زنگ درو زدن طبق معمول بابا کلیداشو جا گذاشته بود.درو که باز کردم رفتم سراغ کارام چندثانیه بعد دیدم بابا با یه جعبه داره میاد طرفم تولدمو تبریک گفت چه ذوقی کردم من واااای همسر مهربونم مرسی که یادت بود اینجاشم که سانسور شد! خیلی خوشحال شدم دست بابایی درد نکنه.گفت میریم بیرون و هرچی دلت خواست برات میخر...
7 مرداد 1391